سيد محمد باقر برقعى
735
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
محنت و رنج جهان را همه پا بر سر نه * كه سلامتگه رندان جهان است اينجا اين نه خلوتگه مفتى كه نهى سر زده پاى * آستان حرم پير مغان است اينجا هر گدايى نبرد راه به سرمنزل انس * صد سكندر ز پى نام و نشان است اينجا آنكه از چوب به نيروى نظر ثعبان ساخت * به هواى نظرى دلنگران است اينجا گر خطاپيشه و مستيم ، چه باك اى ساقى ! * هى ! بده باده ، كه اقليم امان است اينجا گرچه ساقى مغان پرده به يكتايى بست * ز احولى باز گروهى به كسان است اينجا ساقى ار « عبد على » توبه ز قلّاشى كرد * مصلحت بود و دو صد برتر از آن است اينجا حبّ علىّ چند به فردا فكنى كار خويش ؟ * اى همه فرداى تو همچون پرير جاى تو در عالم روحانى است * چند بمانى تو در اينجا اسير عمر تو بگذشت به تسويف و ليت * موى چو قير تو شده همچو شير خيمه مزن بر زبر كاينات * منزل تو تيره مغاكىست زير پرورشِ اين تنِ خاكى خطاست * روح بپرور كه شوى دلپذير چون تو بسى بوده در اين دور دهر * همسر تو ديده بسى چرخ پير چند خورى غصّهء بود و نبود * چند دهى رنج كبير و صغير تا نفسى هست تو را هان بكوش * گر هوسى باشدت از خود بمير رخ بهسوى كشور اخلاص كن * پاى بنه بر سر نفس شرير ور نه چو چاووش الهى رسيد * فرق ندارند غنىّ و فقير حسن مآل ار طلبى ، گويمت * « عبد على » راست رهى مستنير حلقه بزن بر در هشت و چهار * تا شوى بر چار و سه و هفت امير بندگى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله طلب * تا كه شوى صاحب تاج و سرير عروهء وثقاى ولايت بجوى * چنگ در آن رابطه در زن دلير حبّ علىّ فلك نجات است خيز * خويش به كشتى فكن اى مستجير